من دلکش ترین ترانه ها را
درحسرت بی انتهای شب می سرایم
درحالی که از روز سخن ها دارم
وهرگز نگذاشته ام که خود شب شوم
درزیر ضربه های باد وباران های شب
اگر کوهی مرا دوست بدارد در هم فرو می ریزد...(امام علی"ع")
.
.
.
"سوگند به خدا باطل را می شکافم تا حق را از پهلوی آن بیرون آورم" (امام علی"ع")
"دانا کسی است که قدر خود را بشناسد وبرای جهالت ونادانی مرد همین بس که خود را نشناسد
و دشمن ترین مردم نزد خدا بنده ایست که خداوند او را بخود واگذارد" (نهج البلاغه-خطبه ۱۰۲)
در اندیشه گل تو٬در سرنوشت تنهایی خود٬درظلمت آن سوی آفتاب
تنها و بی خدا٬بی تو٬بی خویش٬خسته و کوفته نشسته ام
نشسته ام
جایی که دیگر هیچکس نیست٬هیچکس!
چقدر روحم محتاج فرصت هایی ست که در آن هیچکس نباشد
و من این آزادی بی مرز را در ته ماننده تنهائی ام قورت می دهم
چقدر تلخ!چقدر شیرین!
در من وزیدن گرفت
باز مرا در بر گرفت افسانه بادهای وحشی
من دوباره خاکستری شدم... تنگ و تاریک...گستاخ وبی پروا
حالتی که در وهم نگنجد
من آن "نی خشکم" که دوباره جان می گیرم به خاطر تو٬تویی که برایم
افسانه شدی،رویا شدی،فریاد شدی...
تا گلویم را در نوازش نفس هایت مخملی سازی
خیس کنی شعله های بوسه ام را در عطش نگاهت
برایم بگو سلامم را با کدامین باد فصلی برایت فریاد زنم که نه سردی برف ها را
بشنوی،نه سوزش جاده ها را و نه جدایی برگها را...
زندگی کوچکتر ازآن است که مرا برنجاند
و زشت تراز آن که دلم بر آن بلرزد
هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد
... ومن تهیدست تر از آن که "ازدست دادنی"مرا بترساند
"دکتر علی شریعتی"
رو هجوم حجم سنگین ناله ها
من اینجام همین جا نشسته ام
در امتداد رمزبی پایان نگاهت
بی صبرانه
منتظر ماندم
ولی بی صدا ماند لحظه فرود آتشین پلک هایت
من اینجام همین جا
ایستاده ام
ساده و منتظر!!!
وشاید بی خبر
یه چیزی مثل یه جای خالی
پشت یه تاریکی
ایستادی روبروم
صدای لرزان نفس هایت
همه وجودت روی پلک سینه ام
زمزمه کن...منتظرم!
وای...
وای بر من!وای وای وای...
به خیالت چه زود لخت شد تنم
زیرملافه بی ترانه باد
ببخش مرا
یادم رفت که تو پیشم نیستی
من چه سردم...!
سینه ام می سوزد
ردپاهایی روی برف های بی استخوان
کاش پشت آن درخت یخ زده
تو خوابیده باشی
باز ترا درانتهای رویایم عریان می کنم
تا سرمای وجودم را در شعله های سینه ات
خاموش کنم...!
بوی علفزار می پیچد درنگاهم
کاش پشت نی زار ها ترا باز لخت می یافتم
و تن تنومندم را بر پیکر بی روحت میچسباندم
لبانم را بر لبان آتشینت می دوختم
خیس میشدم چون اشک بر گونه هایت...
کاش...
پشت بطری های خمار وخالی
متولد شدم
مادرم بسان آهنگی قدیمی
فراموش شد
ازحفره بی خون پستانش من
روزی غزلی مسموم به قلبش ریختم تا
چشمان پر آفتابش درمنظرعشق من طالع شود...


